تبليغاتX
بر و بچ دوم فرهنگ

بر و بچ دوم فرهنگ

ورود افراد متفرقه ممنوع ..اینجا فقط برای فرهنگیان...و فقط پایه دوم می باشد...

رسم آیینی..

آیینه جان !


کمی دست بردار از این ایین پاکدامنی .


کمی به من دروغ بگو .


من ازتصویرم خسته شده ام .


اندکی چهره ام را زشت کن .


دماغی گنده . لب هایی پهن . دندان هایی کج و معوح .


آینه وقتی قلبم را جلویت می گیرم طور دیگری نشانش بده .


صاف و یک دست .بی هیچ زخمی . به هیچ لکه ای .


آینه دست بردار از این همه راستی .


من از دست تو کلافه ام .


کمی امید بده به این چهره ی نا امید .


کمی چشم هایم را آبی کن .


کمی هم روی صورتم لبخند را نشان بده .


آیینه جان !


بیاو به خاطر این دل این دفعه را به من دروغ بگو .


کمی امید می خواهم .


کمی تفاوت .


کمی دروغ .


آه آیینه . . . . .


دست بردار .


اینجا همه از آیین تو خسته اند .


کمی خودت نباش . کمی برای من نشان بده .


برای من . . .

+نوشته شده با قلم فاطمه سادات گلم..عقشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 17:34  توسط سحر   | 

رسیدن...

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن


کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن


کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟



دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن


بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن


هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن


از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن



ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن


سالگرد قیصر امین پور رو تسلیت می گم ...

+با تشکر از سمیرا جوووووون که مطلب رو از رو آپشون برداشتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:34  توسط سحر   | 

نقطه ای به اسم بزرگ شدن...


نفس نفس می زند . با اینکه بار ها تجربه های این چنینی داشته ،باز هم می ترسد . انگار این اولین بار و اولین تجربه است ، خودش را راهی کوچه پس کوچه های علی چپ کرده و نمی خواهد بفهمد تا از خر شیطان پایین نیاید از این مخمصه خلاصی پیدا نمی کند . هنوز هم حرف حرف خودش است . پایش را توی یک کفش کرده و همان حرف را تکرار می کند . نمی خواهد زیر بار برود . دخترک آرام زیر پایش را نگاه می کند . طاقت دیدنش را ندارد . چشمانش را می بندد و تا باز می کند آهسته آهسته بلور های احساسش را بدرقه ی گونه هایش می کند .قلب بی چاره زیر پای دخترک هنوز نفس نفس می زند . نفس نفس می زند و تکرار می کند حرف های قبلیش را . دخترک اشک می ریزد و پایش را بیشتر فشار می هد و با هر صدای ناله ی دلش ، سیل اشک است که به راه می اندازد . عذاب وجدان گرفته است از کارش . آخر کار امروز و فردایش که نیست . کار هر روزش شده این . اینکه تا دلش حرف زد و به دوراهی کشاندش پایش را رویش بگذارد و خفه اش کند تا عقل مجالی برای اظهار نظر پیدا کند تا او عاقلانه راه را انتخاب کند . این کار را می کند که نشان بدهد بزرگ شده ، آنقدر که دیگر گوشش بدهکار احساسش نیست . دخترک عاقل شد و احساسش را کشت . به احساسش که فکر کرد اشک هایش بیشتر هجوم آوردند . دوباره نگاهش را روانه ی دلی کرد که حالا دیگر زیر پایش دست و پا میزد و برای بدرقه ی نگاهش پشت سرش همین طور کاسه کاسه اشک ریخت . گریه کرد و دستش را سمت روزگار گرفت و همه تقصیر ها را به گردن او انداخت . غافل از اینکه همه ی داستان از نقطه ی دیگری شروع شده بود . از نقطه ای که دخترک و خیلی های دیگر اشتباه دیده بودنش . از نقطه ی به اسم بزرگ شدن ...

+نوشته شده توسط سمیرا ی گلم...امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 13:34  توسط سحر   | 

خدایا...

خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم
از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم
پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم
با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی
الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم
از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم
تو را در آیئنه چشمانم می بینم
در پرده پندارم در جای جای وجودم
در محراب سینه ام
در کعبه ام
الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری
در همه نفسهایم جاری هستی
در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای
هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند
و هر طپش دلم تو را فریاد می زند
خدایادر کعبه چرا؟
تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟
تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟
نو در جان منی

+یکی از بهترین نوشته هام بود ..امیدو ارم خوشتون اومده باشه..نظر یادتون نره...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 11:23  توسط سحر   | 

گام به گام...

سلام به دوست های گلم ..خیلی خوشحالم که تونستم دوباره این وبلاگ رو راه اندازی کنم..البته این بار با کمک شما دوست های گلم...در این وبلاگ شما می تونید عضو شید و آپ کنید همچنین می توانید نظراتتون را راجع به معلمین ..کلاس..دوستان ... و ... عرضه کنید...همچنین در این وبلاگ مطالب خود دوستان نوشته می شود ... برای این کار مطالب زیباتون رو به من بدید..منتظر همکاری شما هستم..باتشکر...سحر...

با اجازتون اولین متنو با نوشته ی خودم شروع می کنم امیدوارم خوشتون بیاد...

در ضمن نظرتون رو راجب موسیقی هم بگید...

و همچنین قالب و ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:2  توسط سحر   |